زنی بود که شوهرش سید و از دوستان جناب شیخ رجبعلی خیاط علیه الرحمه بود.
او خیلی شوهرش را اذیت میکرد.
پس از چندی آن زن فوت کرد، هنگام دفنش جناب شیخ حضور داشت.
شیخ بعداً گفتند : روح این زن جَدل می‌کند که ، خوب! مُردم که مُردم!. چطور شده!.
موقعی که خواستند او را دفن کنند اعمالش به شکل سگ درنده سیاهی شد،
همین که خانم فهمید که این سگ باید با او دفن شود،
متوجه شد که چه بلایی در مسیر زندگی بر سر خود آورده،
شروع کرد به التماس و التجاء و نعره زدن!
دیدم که خیلی ناراحت است ، لذا از این سّید خواهش کردم که حلالش کند،
او هم به خاطر من حلالش کرد، سگ رفت و او را دفن کردند!...

سگ با زبان به زخم تنش می زند دوا
کمتر ز سگ ، کسی است که زخم زبان زند !
ما ، دیده ایم قفل به در می زنند لیک
خوش آن بود که قفل کسی بر دهان زند