ویژگی داستان های قرآنی:

 

ویژگی داستان های قرآنی:

1-      هدفدار بودن

2-      همراه بودن با پند و اندرز

3-      بیان قانون مندی ها

4-      نقل داستان های حقیقی

5-      پرهیز از بد آموزی

توضیحات در ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

آثار تربيتى اعتقاد به معاد از منظر داستان هاى قرآن :

آثار تربيتى اعتقاد به معاد از منظر داستان هاى قرآن :

همه عقايد دينى در رفتار انسان مؤثر است؛ هر چند تأثير آنها يكسان نيست. از ميان عقايد دينى، اعتقاد به رستاخيز و معاد يكى از نافذترين و مؤثرترين باورها در جهت دادن به رفتار آدمى و تربيت و اصلاح اوست. چنين عقيده اى نقش شايانى در پرورش روح انسان دارد و آثار تربيتى شگرفى در زندگى فردى و اجتماعى او به ارمغان مى آورد، كه در اينجا به برخى از اين آثار ـ و آن هم تنها از منظر داستانهاى قرآن ـ اشاره مى كنيم.

1 ـ اصلاح نگرش انسان به دنيا و بى اعتنايى به جلوه هاى فريبنده آن

2 ـ كنترل غرايز و شهوات

3 ـ شهامت و شجاعت

4 ـ دلگرمى و آرامش

5 ـ احساس مسئوليت و حالت آماده باش دائمى

6 ـ عبرت آموزى

توضیحات در ادامه مطلب

ادامه نوشته

خلقت انسان در بهترین شکل

خلقت انسان در بهترین شکل

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ (4- تين) : كه ما انسان را به بهترين صورت و نظام آفريديم.

 

اين آية شريف، كه در جواب چهار قسم آمده است، مطلب مهمي را دربارة انسان بيان مي كند كه هم گوياي يك ويژگي اوست و هم نشان دهندة راه كمال و سعادت و ترقي او.
منظور از آفرينش انسان در اَحسنِ تَقويم اين است كه همة جهات وجود انسان و همة شئون و ابعادِ حيات او تقويم دارد ـ آن هم نيكوترين تقويم. تقويم انسان يعني اينكه خدا او را داراي قوام كرده است؛ و قوام يعني هر چيز و هر وضع و هر شرطي كه ثبات انسان و بقايش وابسته به آن باشد، و انسان داراي قوام است، بلكه به حسب خلقت داراي بهترين قوام است.

بررسي نظرية مكاتب مختلف دربارة انسان كامل
هر كس مكتبي براي بشر آورده نظري دربارة كمال انسان و يا انسان كامل دارد. اجمالاً نظريات مكاتب مختلف دربارة انسان كامل بدين شرح است:

مكتب عقل: صاحبان فلسفه اي كه گوهر انسان را عقل او مي دانند و معتقدند عقل قادر است جهان را آن چنان كه هست درك كند و مي گويند انسان كسي است كه فكر مي كند. در نظر آنان، انسان كامل كسي است كه نظام عالم را با فكر و استدلال درك كند و ساير قواي نفساني را هم تابع عقل خود كند.

 نظر اسلام: اسلام عقل را شاخه اي از وجود انسان مي داند نه تمام هستي او؛ و ايمان و معرفت و شناخت، علاوه بر اينكه اصالتاً مطلوب اند، مقدمه براي عمل اند. پس انسان كاملِ فلاسفه انساني ناقص است كه فقط قسمتي از كمال را دارد.
مكتب عرفان: عرفا من و حقيقت انسان را عقل و فكر او نمي دانند، بلكه عقل و فكر را وسيله اي در دست حقيقت انسان، كه دلِ اوست، مي دانند. در نظر عرفا، معشوق حقيقي عارف فقط خداست و عشق در همة موجودات جريان دارد و عالم حقيقتي جز عشق ندارد و حقيقت عشق هم به اعتبار معشوق است، يعني خداوند. پس عارف مي گويد: حقيقت يكي است و آن خداست. از اين رو انسان كاملِ عرفا انساني است كه حقيقت را درك كند و به آن برسد و در آن فنا شود.
نظر اسلام: اسلام ضمن اينكه بسياري از مراحل اين تفكر را مي پذيرد، اما تحقير عقل و علم را در مكتب عرفان رد مي كند و نيز درون گرايي افراطي عارفان و غفلت از اجتماع نيز مورد نقد و انتقاد اسلام ناب است.
مكتب قدرت: در اين مكتب، انسان كامل انسان قويتر است و انسان ضعيف انسان ناقص است. اين فكر و صاحبانش با ظهور متفكراني از قبيل سقراط، افلاطون و ارسطو از بين رفتند، اما در قرون اخير فيلسوفي به نام نيچه آن نظر را دوباره زنده كرد
نظر اسلام: اسلام بدون شك به قدرت و توانايي دعوت مي كند، نه به ضعف و سستي؛ اما قدرتي كه همة صفات عالي انساني از آن برخيزد. شجاعت در اسلام ممدوح است و اسلام اين حد از عزت را لازم مي داند كه كسي نتواند انسان را خوار و ذليل كند؛ اما قدرت و شجاعت در اسلام يك ارزش و كمال است، نه همة كمالات ـ آن هم قدرت مهارشده و در خدمت ديگر اهداف انساني و متعالي، نه هر قدرتي و نه هر فرد نيرومندي. به عبارت ديگر، بايد ديد آيا فقط منظور قدرتِ حيواني و عضلاني است يا نيروهاي ديگر هم در انسان قدرت و توانايي به حساب مي آيند.
بررسي نظرية ساير مكاتب، از قبيل مكتب محبت و مكتب سوسياليسم و مكتب اگزيستانسياليسم و نظرية برخورداري و نظرية زيبايي، را دربارة انسان كامل به خوانندگان ارجمند واگذار مي كنيم تا با مطالعة كتاب ارزشمند انسان كامل علامة شهيد مطهري...

سجود فرشتگان

سجود فرشتگان

و اذقلنا للملائکة اسجدوا لآدم ، فسجدوا الا ابلیس ابی و استکبر و کان من الکافرین
ما منعک ان لا تسجد اذ أمرتک ؟ قال : انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین.

قال : فبما اغویتنی لا قعدّن لهم صراطک المستقیم ، ثم لآتینّهم من بین ایدیهم و من خلفهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم و لا تجد اکثرهم شاکرین.
رب فانظرنی الی یوم یبعثون ، قال : فانک من المنظرین الی یوم الوقت المعلوم .



جمیل بن دراج روایت می کند که از امام صادق(ع) پرسیدم آیا ابلیس از فرشتگان بود ؟ و آیا مسئولیتی آسمانی داشت ؟

 حضرت فرمودند : هیچیک از ایندو نبود بلکه او از طایفه جن بود که با فرشتگان همراه گشته بود و آنها می پنداشتند که از جنس خودشان است فقط زمانی که امر به سجود واز آن امتناع ورزید ،ماهیتش فاش گردید؛

حضرت صادق(ع) می فرمایند: خداوند قبل از آنکه در آدم ایجاد نفخه روحانی نماید ابلیس گهگاهی به او گذر کرده و با پایش به او ضربه ای می زد و می گفت : تو برای کاری مهم آفریده شده ای.

در ادامه خلقت آدم از صحف ادریس می خوانیم : سپس خداوند گل سرشت آدم را بمدت چهل سال در مسیر تردد ملائکه بسوی آسمان قرار داد آنگاه به ذکر پیدایش جن و فساد در میان آنها و فرار ابلیس می پردازد و در ادامه می گوید که ابلیس به خداوند پناه جسته و از ذات مقدسش در خواست نمود تا در زمره فرشتگان قرار گیرد تا اینکه خداوند نیز خواسته اش را اجابت نموده و او را به همراه فرشتگان برای راندن طائفه جن که در زمین به فساد برخواسته بودند گسیل داشت و آنها نیز بدین مهم اقدام ورزیدند .

از ابن عباس روایت شده که فرشتگان پیوسته با جنها در نبرد بودند و ابلیس در یکی از این کارزارها در حالیکه کودکی بیش نبود به اسارت در آمد و به همراه فرشتگان بود تا اینکه از سجود بر آدم سر باز زد .

از (طاووس ) و (مجاهد ) روایت شده که ابلیس قبل از ارتکاب گناه در زمین اقامت داشت و در زمره فرشتگان بود و عزرائیل (ظاهراً عزازیل صحیح است که واژه ای عبرانی است و در عربی حارث نامیده می شود)  نامیده می شد و کلاً ملائکه ساکن در روی زمین جن نامیده می شدند و در میان فرشتگان عرصه زمین کسی به مرتبه علمی او نمی رسید و چون به نافرمانی خداوند بر خاست مورد غضب واقع شده و خداوند او را ابلیس نام نهاد .(و کان من الکافرین ) چرا که در علم خداوند و از ازل او به این وصف شناخته شد .

ابن عباس گوید : اولین کسی که به رأی خویش قیاس نمود ابلیس بود و کسی که بطریق خویش قیاس و استحسان نماید در زمره ابلیس است .

(انظرنی الی یوم یبعثون) یعنی آن هنگام که انسانها با اولین دمیدن در صور برای محاسبه اعمال سر از قبر برآیند و شیطان از خداوند مهلت خواست تا در اولین نفخه همانند انسانها نمیرد چرا که مابین دو نفخه ،چهل سال فاصله وجود دارد .

در واقع شیطان از دانشمندان بود و در اصول اعتقادی اشعری مسلک است چرا که در آیه ( فبما اغویتنی ) خداوند را عامل گمراهی و اغواء می داند که این عقیده اهل جبر و اشاعره است.

و نیز در فروع احکام او اهل قیاس بود ( انا خیر منه ، خلقتنی من نار و خلقته من طین ) و بدین ترتیب به قیاس اولویت عمل نمود بدین پندار که سجده فقط می بایست مخصوص جنس برتر و افضل باشد و او خود را افضل از آدم می دانست چرا که از آتش نورانی و انسان از خاک تاریک آفریده شده اند و در مجموع مسلک شیطان با روش گروهی از اهل تسنن همگون است چرا که او نیز به قیاس اولویت و نیز سست ترین آنها یعنی قیاس مساوات عمل می نمود؛ یعنی چون مرا از رحمت و بهشت خود محروم ساختی و بوسیله سجده بر آدم آزمودی تا اینکه گمره شدم یا تو به گمراهیم حکم فرمودی که البته همه اینها توجیه و تأویلی بیش نیست چرا که ابلیس به جهت عقائد منحرف خویش خداوند را عامل گمراهی خود می دانست .

از جمله پرسشهایی که فرد زندیق از امام صادق (ع) نمود این بود که آیا سجده بر غیر خدا جایز است؟ امام فرمدند : خیر .

زندیق پرسید : چگونه خداوند دستور داد تا فرشتگان بر آدم سجده نمایند؟ امام فرمودند: در حقیقت سجده آنها بر آدم نبود چرا که امر خداوند را به جای آوردند.

امام صادق (ع) در روایت دیگری می فرمایند : فرشتگان به آدم سجده نمودند و پیشانی خویش را به خاطر احترام امر الهی برزمین ساییدند.

در حدیثی امام هادی (ع) می فرمایند : سجدۀ فرشتگان در حقیقت بر آدم نبود بلکه آنها به خاطر اطاعت امر خداوند و محبتی که ازاین راه نسبت به آدم پیدا کرده بودند، به این کار اقدام ورزیدند .

امام موسی بن جعفر (ع) از آباء گرامیش (ع) نقل می فرمایند که شخصی یهودی از امیر المؤمنین (ع) پرسیدند: معجزه پیامبر در برابر انبیاء سلف چیست؟ برای مثال خداوند فرشتگان را امر فرمود تا بر آدم سجده نمایند آیا در مورد محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) چنین عنایتی صورت پذیرفت!؟

امیر المومنین (ع) فرمودند: بلی اینگونه بوده است لکن سجده آنها بر آدم جنبه تعبد در برابر وی را نداشت بلکه آنها آدم را رحمتی از جانب خداوند می دانستند که خود فضیلتی برای او بود، اما خداوند عطایی با فضیلت تر از آنرا به پیامبر کرامت نموده است چرا که خداوند و تمامی فرشتگان در جبروت اعلا بر او درود و تحیت فرستادند و مومنین پیوسته بر او صلوات و درود می فرستند و این فضیلتی افزونتر است .

اما پیرامون سجده فرشتگان دانشمندان اسلامی اتفاق نظر دارند که آن سجده عبادت و بندگی نبوده است در غیر اینصورت متضمن شرک به خداوند است ولی پیرامون آن توجیهاتی دارند که متذکر می شویم :

1- سجده فرشتگان برای خداوند بود و آدم به منزله قبله آنها محسوب می گشت ، این وجه از احتمالات ( ابو علی جبائی ) و پیرامونش می باشد .

2- سجده در لغت به معنای خضوع و انقیاد است و سجده بر آدم نیز چنین معنایی دارد البته این وجه،

خلاف تبادر و اکثر روایات است همچنانکه آیه ( فقعو اله ساجدین ) سجده کنان برای او به زمین افتند . نیز خلاف این معناست.

3- سجده بر آدم چیزی جز تعظیم و تکریم بر او نبود و در حقیقت آن سجده عبادت خداوند بود چرا که به فرمان او صورت پذیرفت که این وجه با متن روایات سازگار است . چنانچه در احادیث آمده آدم به مثابه قبله ای بود که فرشتگان به وسیله او بسوی خداوند سجده نمودند .

(علی بن ابراهیم ) طاب ثراه می گوید: اولین معصیت برخداوند تکبر و خود بینی بود که ابلیس بدان اقدام ورزید و گفت: خدایا مرا از سجده بر آدم معاف دار و درمقابل ترا به گونه ای بندگی خواهم کرد که هیچ فرشته مقرب و نبی مرسلی عبادت کرده باشد.

خداوند درجواب ابلیس فرمود : مرا به بندگی تو نیازی نیست من می خواهم آنچه را فرمان داده ام همان شود و چون ابلیس خودداری ورزید خداوند بگفت: اخرج منها فانک رجیم

ابلیس معترضانه پرسید: چگونه ممکن است و تو خداوند عادلی هستی پس پاداش اعمال من باطل خواهد شد؟

خداوند فرمود : اینگونه نیست تو می توانی آنچه پاداش دنیوی می خواهی از من طلب نمایی و ابلیس نیز ابتدا زندگی تا روز قیامت و سپس تسلط بر ذریه آدم و نفوذ در رگ و پی او را خواستار شد که خداوند به او عطا نمود و پی آمد آن از خداوند خواست تا در برابر هر مولود جدیدی به او قدرت مضاعف بخشد و قادر باشد انسانها را ببیند و به صورتهای مختلف بر آنها ظاهر شود لکن انسانها از دیدن او ناتوان باشند و این خواسته نیز مورد استجابت واقع شد . سپس ابلیس حوائجی افزونتر را طلب کرد و خداوند فرمود: سینه آنها را جولانگاه تو قرار دادم و شیطان به این مقدار اکتفا نمود و گفت: فبعزتک لأغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین ثم لا تینّهم من بین اید یهم : به عزتت سوگند تمام انسانها را گمراه خواهم ساخت مگر بندگانی را که برای خود خالص گردانیدی آنگاه از پیش رو بسوی آنها خواهم آمد .

امام صادق(ع)می فرمایند: هنگامی که خداوند بر ابلیس نیروی تسلط بر انسان را عنایت کرد آدم خطاب به خداوند فرمود: بار خدایا تو ابلیس را بر ذریه من نیرو بخشیدی در مقابل به من و فرزندانم چه عطا خواهی کرد؟

خداوند فرمود: هر گناهی را معادل همان گناه و هر حسنه ای را ده برابر پاداش خواهم داد و آدم فزونتر از آن را طلب کرد خداوند توبه را تا آخرین دقائق حیات از انسان قبول فرمود . آدم باز هم بر خواهش خویش افزود و خداوند فرمود: بی حساب خواهم آمرزید و آدم به همین اکتفا نمود .

آنگاه از امام (علیه السلام) سوال شد به چه علت ابلیس مستوجب عنایت خداوندی واقع گشت؟ ایشان فرمودند: بواسطه آن دو رکعت نمازی که در مدت چهار هزار سال در آسمان بجای آورد در نهج البلاغه امیر المومنین (ع)، این مدت شش هزار سال قید شده است لکن مشخص نیست که منظور سالهای دنیوی است یا اخروی ؛و بد نیست بدانیم گروهی از اهل تصوف ابلیس را بخاطر خودداریش از سجده بر آدم می ستایند و از این جهت او را ( سیدالموحدین ) نامیده اند .

ابو سعید خدری گوید : در خدمت رسول اکرم (ص) بودیم که مردی بر ایشان وارد شد و در مورد آیه ( أستکبرتَ ام کُنت من العالمین ) آیا با اینکه شایسته نبودی تکبر ورزیدی یا از بزرگان بودی که استحقاق تفوق را داشتند ، پس منظور از ( عالین ) که از فرشتگان نیز برترند چه کسانی هستند ؟ پیامبر فرمودند : آن عده، من و علی و فاطمه و حسنین (علیه السلام) هستیم و دو هزار سال قبل از خلقت آدم خداوند را ستایش می کردیم و فرشتگان نیز به تبعیت از ما به تسبیح خداوند مشغول بودند و هنگامیکه خداوند آدم را آفرید به فرشتگان فرمان داد تا بر او سجده کنند و ما را به اینکار امر نفرمود و چون ابلیس از فرمان خداوند خودداری ورزید خطاب آمد که ( استکبرت ام کنت من العالین)و نام ما پنج نفر بر سراپرده عرش نقش بسته است .

در کتاب علل الشرایع به نقل از وهب آمده است: هنگامی که ابلیس از سجده بر آدم برتافت خداوند به اوفرمود: اخرج منها،

سپس بر آدم امر کرد تا بر فرشتگان درود و سلام فرستد و بگوید السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

و خداوند به آدم بشارت داد که تحیت و درود تو وذریه تو تا روز قیامت اینگونه خواهد بود.

جمیل بن دراج می گوید از حضرت صادق (ع) پرسیدم ابلیس از فرشتگان بود یا از جن؟

 پاسخ دادند: فرشتگان او را از جنس خود می دانستند ولی خداوند می دانست که اینچنین نیست تا مسأله سجود بر آدم پیش آمد .

دانشمندان مسلمان در اینکه ابلیس از فرشتگان است یا خیر اختلاف نظر دارند . بیشتر آنها مانند شیخ مفید و غالب متکلمین ابلیس را از جنس جن می دانند.

شیخ مفید می فرماید : اخبار متواتره و روایت مستفیته همین قول را تقویت می کند . اما گروهی از دانشمندان مسلمان مانند شیخ طوسی ابلیس را از جنس فرشتگان می دانند .

و بعضی را عقیده بر آنست که ابلیس نگهبان بهشت بوده است و گروهی او را دارای مقام حکومت و فرمانروایی آسمان و زمین می دانند و عده ای او را به پرسه و چانه زدن میان آسمان و زمین مشغول می دانند .

اسحاق بن جریر گوید : امام صادق (ع) از من پرسیدند یاران تو پیرامون گفته ابلیس (خاقتنی من نار و خلقته من طین) چه می گویند؟

جواب دادم : آنها نیز همین را به زبان می آورند

حضرت فرمودند : دروغ می گویند خداوند او را نیز از گل بیافرید زیرا که قرآن می فرماید: الذی جعل لکم من الشجرالأخضر ناراً فإذا انتم منه توقدون: آن خدایی که برای شما از درخت سرسبز آتشی بیافریند تا شما از آن درخت آتش بر می افروزید . خداوند ابلیس را از آن آتش که از درخت است و اصل درخت نیز از خاک و گل است .

علی بن ابراهیم در سلسله اسناد خود از امام صادق (ع) درباره آیه ( الی یوم الوقت المعلوم ) می گوید: مقصود همان روزی است که رسول اکرم (ص) ابلیس را در بیت المقدس و بر فراز صخره ای ذبح خواهد نمود.
اخبار مستفید بیانگر این است که فرصت خواسته شده از سوی ابلیس تا روز خروج قائم آل محمد (عج ) یعنی روز قیامت صغری است.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

دعا در قرآن

دعا در قرآن

نیاز بشر به دعا چنان گسترده است كه تنها اختصاص به مؤمنان نداشته بلكه در طول تاریخ در زندگى كافران نیز وجود داشته‏است ...

قرآن كریم مى‏فرماید: «و ما دعاء الكافرین الا فى ضلال‏» (1) ; دعاى كافران، كه غیرخدا را مى‏خوانند، در گمراهى است و راه به جایى نمى‏برد.

 

معناى اطاعت آسمانها و زمین از حضرت حق انقیاد تكوینى از قوانین حاكم بر جهان و مقررات جارى در طبیعت است. ولى انسان گذشته از آن اطاعت تكوینى مأمور است كه به اراده و اختیار خود به مقررات الهى عمل‏كند.

واژه دعا

فیروزآبادى در معناى دعا مى‏گوید: «الدعاء: الرغبة الى الله ...»; یعنى دعا همان میل و توجه به سوى خداست (2) .

 

راغب اصفهانى مى‏نویسد: «... دعوته: اذا سالته واذا استغثة ... والدعاء الى الشى‏ء: الحث على قصده ...»; یعنى اینكه مى‏گویى: «دعوته‏» هنگامى است كه از او چیزى بخواهى و زمانى كه از او یارى بخواهى... . خواندن به سوى چیزى به معناى كسى را به كارى و چیزى دعوت و ترغیب‏كردن است ... (3) .

 

قرآن‏كریم مى‏فرماید: «و الله یدعوا الى دار السلام‏» (4) ; خداى بزرگ مردمان را به سوى بهشت دعوت مى‏كند.

و نیز مى‏فرماید: «یاقوم ما لى ادعوكم الى النجاة و تدعوننى الى النار تدعوننى لاكفر بالله و اشرك به.» (5)  اى قوم من، چه شده‏است كه من شما را به سوى نجات فرامى‏خوانم و شما مرا به سوى آتش مى‏طلبید؟! از من مى‏خواهید تا به خدا كافر شوم و بدو كفر ورزم.

در این دو آیه و نظایر آن «دعا» به معناى دعوت و تشویق به سوى چیزى است.

 

پروردگار بزرگ در آیه دیگر مى‏فرماید: «و اذا سالك عبادى عنى فانى قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان ...» (6) ; و هرگاه بندگانم درباره من از تو پرسیدند، پس من [بدانان] نزدیكم و پاسخ دعاكننده‏اى كه مرا مى‏خواند مى‏دهم.

 

و نیز مى‏فرماید: «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یكشف السوء» (7) ; آیا چه كسى جواب انسان مضطرى كه خدا را خوانده و از او استغاثه مى‏كند مى‏دهد؟ و بدى را برطرف مى‏كند؟

 

در این دو آیه و امثال آن مقصود از «دعا» طلب نیاز و استغاثه و دست احتیاج به سوى حضرت حق درازكردن است. و منظور ما از دعا در این نوشتار هم همین معناست.

 

گستره دعا

«دعا» حقیقتى است كه میدان حضور آن تمامى پدیده‏ها و همه ممكنات است. مجموعه آفرینش رو به سوى او دارند و در هر لحظه از مبدأ پرفیض و سرچشمه هستى تقاضاى نزول فیض مى‏كنند.

قرآن‏كریم مى‏فرماید: «یسأله من فى السموات و الارض كل یوم هو فى شان‏» آسمانیان و زمینیان دست طلب به سوى او دراز دارند و او هر روز در شأنى از اداره عالم است (8) .

 

به عبارت دیگر، چنانكه انسان به لحاظ تشریع موظف به دعا و درخواست از خداست، سایر موجودات نیز به لحاظ تكوین لحظه به لحظه بدان مشغولند و دو جریان «فیض‏گیرى‏» و «لطف‏بخشى‏» از دیرپاترین نظامهاى حاكم جهان آفرینش و عامل پیدایش آن است.

نهایت اینكه تفاوت بین این دو نوع درخواست ‏به وساطت اراده و اختیار است.

 

دعاى عالم هستى

تسبیح و تهلیل و ذكر خدا نیز نمونه دیگرى از این هماهنگى است. بنابراین وقتى انسان ملاحظه مى‏كند كه در اطاعت از قانونگذار هستى تنها نبوده، بلكه تمامى طبیعت در این امر با او همراهند با اطمینانى سرشار و وسعتى بایسته به انقیاد و تسلیم روى مى‏آورد، و نافرمانى از قانون خداوندى را نوعى ستیزه‏جویى و تقابل با مجموعه نظام هستى مى‏یابد و خود را در این حركت گمراهانه تنها مى‏بیند.

 

قرآن‏كریم مى‏فرماید: «افغیر دین الله یبغون و له اسلم من فى السموات و الارض‏» (11) ; آیا آنان غیر دین خدا را مى‏جویند در حالى كه همه جهانیان تسلیم فرمان اویند؟

به همین ترتیب اگر انسان به این حقیقت واقف‏شود كه همه جهانیان از خدا طلب مى‏كنند، نیاز خود را تنها بدو عرضه مى‏كنند و از غیر او بیگانه‏اند، به گمراهى آنان كه رو به سوى جز او كرده‏اند، از فقیران گدایى مى‏كنند و در گرفتاریها به غیر او پناه مى‏برند، بیشتر پى‏مى‏برد، به مناجات و دعا پایبندتر مى‏شود، به راز و نیاز خود با خدا اصالت و عمق فزونتر مى‏بخشد و خویشتن را در این راه با كل طبیعت هماهنگ و همراه مى‏بیند.

 

دوش مرغى به صبح مى‏نالید

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یكى از دوستان مخلص را

مگر آواز من رسید بگوش

گفت ‏باور نداشتم كه تو را

بانگ مرغى چنین كند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح‏گوى و من خاموش (12)

 

پى‏نوشت ها:

1 - سوره رعد، آیه‏14.

2 - قاموس المحیط، ج‏4، ص‏329.

3 - المفردات فى غریب القرآن، ص‏170.

4 - سوره یونس، آیه‏25.

5 - سوره غافر، آیه‏41.

6 - سوره بقره، آیه‏186.

7 - سوره نمل، آیه‏62.

8 - سوره رحمن، آیه‏55.

11 - آل‏عمران، آیه‏83.

12 - گلستان سعدى، ص‏85، در اخلاق درویشان.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نواي قرآن با حنجره طلايي

منتخب قرائتهاي استاد مصطفي اسماعيل

چرا استاد مصطفي اسماعيل را برترين قاري جهان دانسته اند؟

ادامه نوشته

یک سوال ریاضی از امام علی(ع)

یک سوال ریاضی از امام علی(ع)

شخصی از امام علی (ع) پرسید:

«عددی را به دست من بده که قابل قسمت بر ۲و ۳و ۴و ۵و ۶و ۷و ۸و ۹و ۱۰ باشد بی آنکه باقی بیاورد.»

         

امام علی علیه السلام بی درنگ به او فرمود:

«اضرب ایام اسبوعک فی ایام سنتک»

یعنی:

«روزهای هفته را بر روزهای یک سال خودت ضرب کن»

سوال کننده هفت را در ۳۶۰ ضرب کرد. حاصل آن یعنی ۲۵۲۰ بر تمام آن اعداد قابل قسمت بود بی آنکه باقی مانده بیاورد.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

منتخب سخنان امام علی (ع) - بخش حکمت های نهج البلاغه - ( قسمت اول )

 

روش زندگي با مردم

و درود خدا بر او، فرمود: با مردم آنگونه معاشرت كنيد، كه اگر مرديد بر شما اشك ريزند، و اگر زنده مانديد، با اشتياق سوي شما آيند. (حكمت 10)

روش برخورد با دشمن

و درود خدا بر او، فرمود: اگر بر دشمنت دست يافتي، بخشيدن او را شكرانة پيروزي قرار ده. (حكمت 11)

آيين دوست يابي

و درود خدا بر او، فرمود: ناتوان ترين مردم كسي است كه در دوست يابي ناتوان است، و از او ناتوان تر آن كه دوستان خود را از دست بدهد. (حكمت 12)

روش استفادة از نعمت ها

و درود خدا بر او، فرمود: چون نشانه هاي نعمت پروردگار آشكار شد، با ناسپاسي نعمت ها را از خود دور نسازيد. (حكمت 13)

روش ياري كردن مردم

و درود خدا بر او، فرمود: از كفارة گناهان بزرگ، به فرياد مردم رسيدن، و آرام كردن مصيبت ديدگان است.

(حكمت 24)

ترس از خدا در فزوني نعمت ها

و درود خدا بر او، فرمود: اي فرزند آدم ! زماني كه خدا را مي بيني كه انواع نعمت ها را به تو مي رساند تو در حالي كه معصيت كاري، بترس.(حكمت 25)

اعتدال در بخشش و حسابرسي

و درود خدا بر او، فرمود: بخشنده باش اما زياده روي نكن، در زندگي حسابگر باش اما سخت گير مباش. (حكمت 33)

ضرورت ترك آداب جاهلي

و درود خدا بر او، فرمود: (در سر راه صفين دهقانان شهر انبار تا امام را ديدند پياده شده، و پيشاپيش آن حضرت مي دويدند. فرمود: چرا چنين مي كنيد؟ گفتند: عادتي است كه پادشاهان خود را احترام مي كرديم، فرمود: )به خدا سوگند ! كه اميران شما از اين كار سودي نبردند، و شما در دنيا با آن خود را به زحمت مي افكنيد و در آخرت دچار رنج و زحمت مي گرديد، و چه زيانبار است رنجي كه عذاب در پي آن باشد، و چه سودمند است آسايشي كه با آن، امان از آتش جهنم باشد.(حكمت 37)

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

منتخب سخنان امام علی (ع) - بخش حکمت های نهج البلاغه - ( قسمت دوم)

 

راه خوب زيستن

و درود خدا بر او، فرمود: مرگ بهتر از تن به ذلت دادن و به اندك ساختن بهتر از دست نياز به سوي مردم داشتن است. اگر به انسان نشسته در جاي خويش چيزي ندهند. با حركت و تلاش نيز نخواهد داد، روزگار دو روز است، روزي به سود تو، و روزي به زيان تو است، پس آنگاه كه به سود تو است به خوش گذراني و سركشي روي نياور، و آنگاه كه به زيان تو است شكيبا باش. (حكمت 396)

حقوق متقابل پدر و فرزند

و درود خدا بر او، فرمود: همانا فرزند را به پدر، و پدر را به فرزند حقي است: حق پدر در فرزند اين است كه فرزند در همه چيز جز نافرماني خدا، از پدر اطاعت كند، و حق فرزند بر پدر آن كه نام نيكو بر فرزند نهد،‌ خوب تربيتش كند، و او را قرآن بياموزد. (حكمت 399)

شناخت واقعيت ها و خرافات

و درود خدا بر او، فرمود: چشم زخم حقيقت دارد، استفاده از نيروهاي مرموز طبيعت حقيقت دارد، سحر و جادو وجود دارد، و فال نيك راست است؛ و رويداد بد را بدشگون دانستن، درست نيست، بوي خوش، درمان و نشاط آور، عسل درمان كننده و نشاط آور، سواري بهبودي آور، و نگاه به سبزه زار، درمان كننده و نشاط آور است. (حكمت 400)

ارزش عقل

و درود خدا بر او، فرمود: خدا عقل را به انساني نداد جز آن كه روزي او را با كمك عقل نجات بخشيد. (حكمت 407)

سر انجام حق ستيزي

و درود خدا بر او، فرمود: هر كس با حق در افتاد نابود شد. (حكمت 408)

هماهنگي قلب و چشم

و درود خدا بر او، فرمود: قلب، كتاب چشم است. (آنچه چشم بنگرد در قلب نشيند.) (حكمت 409)

ارزش پرهيزكاري

و درود خدا بر او، فرمود: تقوا در رأس همة ارزش هاي اخلاقي است. (حكمت 410)

احترام به استاد

و درود خدا بر او، فرمود: با آن كس كه تو را سخن آموخت به درشتي سخن مگو، و با كسي كه راه نيكو سخن گفتن به تو آموخت، لاف بلاغت مزن. (حكمت 411)

راه خودسازي

و درود خدا بر او، فرمود: در تربيت خويش تو را بس كه از آنچه بر ديگران نمي پسندي دوري كني. (حكمت 412)

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

وصاياي امام علي(ع) به جوانان

وصاياي امام علي(ع) به جوانان

1. تقوا و پاك دامنى:

مـهـم ترين سفارش امام(عليه السلام) به فرزند دلبندش، تقواى الهى است، آن جـا كـه مى فرمايند: (واعلم يا بنى ان احب ما انت آخذ به الى من وصيتى تقوى الله2; پسرم، بدان محبوب ترين چيزى كه از ميان گفته هـايـم در ايـن وصـيـت نـامه به آن تمسك مى جويى، تقواى الهى و پرهيزكارى است.)

حصار مستحكم

اهـمـيـت و جـايـگـاه تقوا براى جوانان آن وقت معلوم مى شود كه تـمايلات و احساسات دوره جوانى مد نظر قرار گيرد. براى جوانى كه در مـعـرض طـغـيـان غـرايـز و احساسات تند و شكوفايى خواهش هاى نـفـسـانـى و غـريزه جنسى و تخيلات موهوم به سر مى برد، تقوا به مـنزله قلعه و حصار مستحكمى است كه او را از تاخت و تاز دشمنان مـصـون مـى دارد و مـانند سپرى است كه از اصابت تيرهاى زهراگين شـياطين باز مى دارد. امام على(عليه السلام) مى فرمايند: (اعلموا عبادالله ان الـتـقـوى دار حـصـن عزيز3; بدانيد اى بندگان خد، تقوا دژى مستحكم و غيرقابل نفوذ است.)

اسـتـاد مطهرى(ره) مى گويد: (نبايد تصور كرد كه تقوا از مختصات ديـن دارى اسـت، از قـبيل نماز و روزه، بلكه تقوا لازمه انسانيت اسـت. انـسان اگر بخواهد از طرز زندگى حيوانى و جنگلى خارج شود ناچار است كه تقوا داشته باشد.)4

جـوان هـمـواره بـيـن دوراهى قرار دارد و به سوى دو نقطه متضاد كـشـيـده مى شود. از يك طرف، نداى وجدان اخلاقى و الهام الهى او را بـه سـوى خـوبـى ها سوق مى دهد و از طرف ديگر غرايز درونى و نـفـس امـاره و وسـاوس شيطانى او را به ارضاى خواهش هاى نفسانى فـرمـان مى دهد. در اين جنگ و گريز تنها جوانى مى تواند از اين صحنه كشمكش و نزاع بين عقل و شهوت، خير و فساد و پاكى و آلودگى بـه سـلامت خارج شود كه خود را به سلاح ايمان و تقوا مجهز كرده و از ابتداى جوانى به خودسازى و جهاد با نفس بپردازد.

حضرت يوسف(عليه السلام) در سايه همين تقوا بود كه توانست با اراده اى قوى از آزمـون سـخـت الهى سربلند بيرون آيد و به اوج عزت نايل شود.

قـرآن مجيد رمز پيروزى يوسف(عليه السلام) در عرصه مبارزه با نفس را رعايت دو اصـل مـهـم و اسـاسـى (تـقوا) و (خويشتن دارى) مى داند و مى فرمايند: (انه من يتق ويصبر فان الله لايضيع اجر المحسنين5; كسى كـه پـرهيزكارى كند و شكيبايى ورزد، خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند.)

تقويت اراده

بـسيارى از جوانان از ضعف اراده و فقدان قدرت تصميم گيرى شكايت مـى كـنـند و براى درمان آن چاره جويى مى كنند. آنان مى گويند:

بـراى ترك عادات زشت و ناپسند بارها تصميم گرفته ايم اما كم تر مـوفق شده ايم. امام على(عليه السلام) از تقوا به عنوان عامل تقويت اراده و مـالـكـيـت نـفـس كه نقش عمده اى در ترك گناه و عادات ناپسند دارد، يـاد مـى كـنـد و مى فرمايند: آگاه باشيد! خطاها و گناهان مـانـند اسب هاى سركش و لجام گسيخته اى هستند كه گناه كاران بر آن ها سوارند و آنان را در قعر دوزخ سرنگون خواهند ساخت و تقوا هـمـانـنـد مركب هاى راهوار و آرامى است كه صاحبانشان بر آن ها سـوارنـد و زمـامشان را به دست دارند و آنان را تا بهشت پيش مى برند.6

بـايد در نظر داشت كه اين كار شدنى است. افرادى كه در اين وادى قـدم بـنـهند، مشمول الطاف خفيه الهى خواهند بود. چنان كه قرآن كـريـم مى فرمايند: (والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا7; آنان كـه در راه مـا جـهاد و كوشش مى كنند، راه هاى خود را به آن ها نشان مى دهيم.)

2. فرصت جوانى:

بـدون تـرديد يكى از عوامل مهم موفقيت و كام يابى، بهره بردارى صـحـيـح و اصولى از شرايط و فرصت هاى مناسب است، كه فرصت جوانى از اسـاسـى تـريـن آن هـا بـه شمار مى رود. نيروى معنوى و قواى جـسـمـانـى، گوهر گران سنگى است كه خداوند متعال در اختيار نسل جـوان قـرار داده اسـت. بـر ايـن اسـاس پيشوايان دين همواره بر اغـتـنـام فرصت جوانى تاكيد كرده اند. امام على(عليه السلام) در اين باره مى فرمايند: (بادر الفرصه قبل ان تكون غصه8; پيش از آن كه فرصت از دست رود و مايه اندوهت گردد، آن را غنيمت شمار.) سعدى با الهام از سخنان بزرگان مى گويد:

جوانا ره طاعت امروز گير

كه فردا جوانى نيايد ز پير

قضا روزگارى زمن در ربود

كه هر روزش از پى شب قدر بود

من آن روز را قدر نشناختم

بدانستم اكنون كه درباختم

 

امـام على(عليه السلام) در تفسير آيه شريفه (لاتنس نصيبك من الدنيا9; بهره ات را از دنـيـا فـرامـوش مـكـن) مى فرمايند: (لاتنس صحتك و قوتك وفـراغـك وشـبـابك ونشاطك ان تطلب بها الاخره10; سلامتى و قدرت و فـراغ بـال و جوانى و نشاط خود را فراموش مكن، از آن ها در راه آخرت استفاده كن.)

آن حضرت درباره كسانى كه از نعمت جوانى بهره صحيح و كافى نبرده انـد، مى فرمايند: آن هـا در ايـام سلامت بدن سرمايه اى مهيا نـكردند و در اولين فرصت هاى زندگى درس عبرتى نگرفتند، آيا كسى كه جوان است جز پيرى انتظار دارد.11

سوال از جوانى

جوانى و نشاط و بالندگى، نعمت بزرگى است كه در روز قيامت از آن سـوال مى شود. در روايتى از رسول اكرم(ص) نقل است كه فرمود: در قـيـامـت هـيـچ يك از بندگان، قدم از قدم برنمى دارند تا از وى چـهـار سوال شود; از عمرش كه آن را در چه راه به كار انداخته و چـگـونـه فـانى كرده است، از جوانيش كه آن را در چه راهى پايان داده اسـت، از امـوالش سوال مى شود كه از چه راهى به دست آورده و در چـه راهـى خرج كرده است و از حب و دوستى با اهل بيت از وى سوال مى شود.12

رسـول گرامى اسلام(ص) در كنار ايام عمر به طور جداگانه از جوانى نـام بـرده انـد كـه ارزش اختصاصى جوانى را مى رساند. متاسفانه شـرايط فوق العاده و فرصت استثنايى دوران جوانى كوتاه و زودگذر اسـت و بلبل جوانى روزى از شاخسار عمر خواهد پريد. تا هست قدرش را بـدانـيم و آن را يك سرمايه شماريم. امام على(عليه السلام) مى فرمايند:

(شـيئان لايعرف فضلهما الا من فقدهما: الشباب والعافيه13; دو چيز است كه قدر و قيمتشان را نمى شناسد مگر كسى كه آن دو را از دست داده باشد: يكى جوانى و ديگرى تندرستى.)

3 خودسازى:.

بـهترين زمان براى تربيت و خودسازى، دوره جوانى است، زيرا صفحه دل جـوان با زشتى ها و خصلت هاى ناپسند شكل نگرفته و چراغ فطرت در دلـش خـامـوش نگشته است. امام على(عليه السلام) به فرزندش امام حسن(عليه السلام) چـنـين مى فرمايند: (انما قلب الحدث كالارض الخاليه ما القى فيها مـن شـىء قبلته فبادرتك بالادب قبل ان يقسوا قلبك ويشتغل لبك14;

قـلـب نوجوان مانند زمين خالى است كه هرچه در آن بيفشانى آن را مـى پـذيرد، پس پيش از آن كه قلبت سخت شود و فكرت به امور ديگر مـشغول گردد، به تعليم و تربيت تو مبادرت كردم و همت خود را بر تربيت تو گذاشتم.)

عـادات نـاپـسـند در دوران جوانى ريشه دار نشده است، از اين رو مـبارزه با آن سهل و آسان است. جوانان بايد از اين امتياز بزرگ بـه شايستگى استفاده كنند. امام خمينى(ره) بارها بر ضرورت اصلاح در ايـام جـوانـى تاكيد مى كردند. ايشان در يكى از سخنرانى هاى خـود فـرمـودند: (جهاد اكبر، جهادى است كه انسان با نفس طاغوتى خـودش انجام مى دهد. شما جوان ها از حالا بايد شروع كنيد به اين جـهاد. نگذاريد كه قواى جوانى از دستتان برود. هرچه قواى جوانى از دسـت بـرود، ريـشـه هاى اخلاق فاسد در انسان زيادتر مى شود و جـهـاد مشكل تر. جوان زود مى تواند در اين جهاد پيروز شود. پير بـه ايـن زودى نـمى تواند. نگذاريد اصلاح حال خودتان را از زمان جوانى به زمان پيرى بيفتد.)15

خاربن و خاركن

اسـتاد مطهرى(ره) مى گويد: (مولوى مثلى مى آورد راجع به اين كه هـرچـه انـسان بزرگ تر مى شود صفات او قوى تر و ريشه دار تر مى گـردد. مى گويد: مردى خارى را در معبر مردم كاشت و مردم از اين بـوتـه خـار دررنج بودند. او قول داد كه سال ديگر آن را بكند و سـال ديـگر نيز كار را به سال بعد موكول كرد و سال هاى بعد نيز بـه هـمين ترتيب عمل كرد. از طرفى درخت، سال به سال ريشه دارتر مـى شـد و از طـرف ديـگـر خود او سال به سال ضعيف تر مى گرديد; يـعـنـى مـيـان رشد درخت و قوت او نسبت معكوس برقرار بود. حالات انـسان نيز مانند خاربن و خاركن است. روز به روز صفات در انسان ريـشـه هـاى عميق ترى پيدا مى كند و اراده انسان را ضعيف تر مى كند. قدرت يك جوان در اصلاح نفس خود از يك پير بيش تر است.)

خاربن در قوت و برخاستن

خاركن در سستى و در كاستن16

بـايـد جوانان عزيز اين هشدار امام على(عليه السلام) را جدى بگيرند كه مى فرمايند: (غـالب الشهوه قبل قوه ضراوتها فانها ان قويت ملكتك واسـتـفـادتـك ولـم تـقدر على مقاومتها17; پيش از آن كه تمايلات نـفـسانى به تجرى و تندروى عادت كنند با آن ها مقابله كن، زيرا اگـر تـمـايـلات در تـجاوز و خودسرى نيرومند شوند، فرمانرواى تو خـواهـند شد و تو را به هرسو كه بخواهند مى برند و قدرت مقاومت در برابر آن ها را از دست خواهى داد.) مولوى مى گويد:

زان كه خوى بد بگشته ست استوار

مور شهوت شد ز عادت هم چو مار

مار شهوت را بكش در ابتدا

ورنه اينك گشت مارت اژدها18

4. بزرگ منشى:

يـكـى ديـگر از وصاياى امام على(عليه السلام) به جوانان، پرورش عزت نفس و بـزرگ مـنشى است، آن جا كه مى فرمايند: (اكرم نفسك عن كل دنيه و ان سـاقـتـك الـى الرغائب فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا ولاتـكـن عبد غيرك وقد جعلك الله حرا19; بزرگوارتر از آن باش كه به پستى تن دهى هرچند تو را به مقصود رساند، زيرا نمى توانى در بـرابـر آن چه از آبرو و شخصيت در اين راه از دست مى دهى بهايى بـه دسـت آورى، و بنده ديگرى مباش كه خداوند تو را آزاد آفريده است.)

حس عزت طلبى يكى از نيازهاى اساسى انسان است كه خوش بختانه دست آفـرينش بذر آن را در نهاد آدمى افشانده است. بديهى است كه اين بـذر نـياز به مراقبت و رشد و شكوفايى دارد. عزت نفس موجب بهره ورى فـرد از نـيـروى خرد و به كارگيرى آن در امور زندگى و منشا تـكـوين شخصيت در انسان است. بى دليل نيست كه نظام سلطه فرعونى در طـول تـاريـخ بـراى اسـتثمار ديگران، در گام نخست روح مكرمت انـسـانـى را نـشانه گرفته و شخصيت آنان را تحقير مى كند. قرآن مـجيد در اين باره مى فرمايند: (فاستخف قومه فاطاعوه انهم كانوا قـومـا فـاسقين20; فرعون قومش را تحقير كرد، پس آن ها هم از او اطاعت كردند، چون آن ها قومى فاسق بودند.)

عزت و بزرگوارى نفس در گرو امورى است كه بدان اشاره مى شود:

الـف: ترك گناه: از مواردى كه به عزت نفس آدمى آسيب فراوانى مى رساند، ارتكاب به گناه و ناپاكى است. پرهيز و اجتناب از آلودگى بـه گـناه از عوامل دست يابى به شرافت نفس است. امام على(عليه السلام) مى فرمايند: (من كرمت عليه نفسه لم يهنها بالمعصيه21; كسى كه براى نـفس خود كرامت قائل است، آن را با گناه پست و خوار نمى سازد.) گناهان بزرگ هم چون زن، دروغ، غيبت، فحش و ناسزا با بزرگ منشى و كرامت نفس تضاد آشكار دارد.

ب: روح بـى نـيازى: چشم طمع داشتن به مال ديگران و درخواست كمك كـردن در غـير موارد اضطرار، شرافت و عزت نفس را مخدوش مى كند.

امـام عـلى(عليه السلام) مى فرمايند: (المسئله طوق المذله تسلب العزيز عزه والـحـسيب حسبه22; درخواست از مردم، طوق ذلتى است كه عزت را از عزيزان و شرافت را از شريفان سلب مى كند.)

ج: نـگـرش صـحـيـح: عزت و كرامت نفس تا حد زيادى بستگى به نگرش انـسـان به خود دارد. كسى كه خود را ناتوان جلوه دهد، مردم نيز او را ذليل و خوار مى بينند. از اين رو امام على(عليه السلام) مى فرمايند:

(الـرجل حيث اختار لنفسه ان صانها ارتفعت وان ابتذلها اتضعت23; ارزش شـخـصيت هر فردى وابسته به روشى است كه اتخاذ مى كند. اگر نـفـس خـود را از پـستى و ذلت بر كنار نگاه داشت، به مقام رفيع انـسانى نايل مى شود و اگر عزت معنوى خويش را ترك گفت، به پستى و ذلت مى گرايد.)

اگر در جهان بايدت برترى

نبايد كه خود پست و دون بشمرى

چو خود، خويشتن پست بينى و خوار

دگر از كس اميد عزت مدار

د: پـرهـيـز از گفتار و رفتار ذلت آميز: كسى كه خواهان كرامت و عـزت نـفـس است بايد از هر سخن يا عملى كه نشانه ضعف و ناتوانى اسـت، اجـتـنـاب كـنـد. اسلام به منظور تحقق اين امر، از تملق و چـاپـلـوسـى، شـكـايـت از روزگار و طرح مشكلات زندگى براى مردم، بـلـندپروازى هاى بى جا و حتى تواضع بى مورد نهى كرده است. هيچ مـسلمانى حق ندارد با چاپلوسى كه منافى با شرافت و آزادگى است، خويشتن را آلوده كند. امام على(عليه السلام) مى فرمايند: (كثره الثنإ ملق يـحـدث الـزهـو ويدنى من العزه24; زياده روى در ستايش و تحسين، تـملق و چاپلوسى است كه از يك سو در مخاطب نخوت و تكبر پديد مى آورد و از سـوى ديگر عزت نفس را دور مى كند). شكايت از زندگى و طـرح مـشـكـلات بـا مـردم، بـه عزت نفس آسيب جدى مى رساند. امام عـلى(عليه السلام) مى فرمايند: (رضى بالذل من كشف ضره لغيره25; كسى كه مـشـكلات زندگى اش را براى ديگران آشكار كند، در حقيقت به خوارى و ذلت رضايت داده است.)

5. وجدان اخلاقى:

يـكـى از وصاياى امام على(عليه السلام) به جوانان، ميزان قرار دادن وجدان اخـلاقى در معاشرت اجتماعى است. آن حضرت خطاب به فرزندش چنين مى فرمايند: (يـا بنى اجعل نفسك ميزانا فيما بينك و بين غيرك26; پـسرم، خود را معيار و مقياس قضاوت بين خود و ديگران قرار ده.)

نـاديـده گـرفـتـن ايـن اصل مهم اخلاقى نتيجه اى جز تيرگى روابط دوسـتـانـه نـخـواهد داشت; همان گونه كه التزام به وجدان اخلاقى تـضـمـين كننده دوستى پايدار و روابط سالم اجتماعى است. اگر در جـامعه، تمام افراد براساس وجدان اخلاقى با يك ديگر معاشرت كنند و بـه حـقـوق و مـنـافـع و حيثيت ديگران احترام بگذارند، روابط اجـتـمـاعـى مـستحكم تر و آرامش و امنيت جامعه تقويت خواهد شد. وجـدان اخـلاقـى، آدمى را چون طبيب به درد و درمان خويش متوجه و سـلامـت روان را اعـلام مى كند. در روايتى آمده است كه مردى خدمت رسـول خـدا(ص) رسيد و عرض كرد: همه وظايف خود را به خوبى انجام مـى دهـم ولى يك گناه را نمى توانم ترك كنم و آن رابطه نامشروع اسـت. اصحاب از اين سخن برآشفتند. حضرت فرمود: شما كارى نداشته بـاشـيـد، مـن مى دانم چگونه با او بحث كنم. آن گاه فرمود: شما مـادر، خـواهـر و بـه طور كلى ناموس داريد؟ جوان عرض كرد: آرى. رسـول خـدا(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: آيا مى پسندى ديگران با ناموس و محارم تو چنين روابط نامشروع داشته باشند؟ عرض كرد: خير. حضرت فرمود: پس چـگـونه حاضر مى شوى دست به چنين كار نادرستى بزنى؟ جوان سر به زيـر افـكـند و عرض كرد: ديگر تعهد مى كنم كه دنبال چنين گناهى نروم.27

هـر انسان مسلمانى وظيفه دارد در برخورد با مردم از نداى درونى خود پيروى و به مقتضاى وجدان عمل كند. امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايند:

حـق مـردم آن است كه از آزار آن ها خوددارى كنى و چيزى را براى آنـان دوسـت بدارى كه براى خود دوست مى دارى و نپسندى آن چه را براى خود نمى پسندى.28

اسـلام بـا تـوجـه دادن به وجدان اخلاقى مى كوشد تا افراد بشر در بـاطـن خـود مـراقـبـى بگمارند تا آن ها را از تجاوز و آزار به ديـگـران حـتى در حالت خشم و دشمنى باز دارد. بر اين اساس قرآن مـجـيـد بـه نـفـس لوامه كه همان وجدان است، قسم ياد كرده و مى فرمايند: (لااقسم بيوم القيامه ولااقسم بالنفس اللوامه29; سوگند بـه روز رسـتـاخيز و سوگند به جانى كه آدمى را در مورد عصيان و ارتـكـاب گـنـاه سـرزنش و ملامت مى كند). روان شناسان اين نيروى سرزنش كننده باطنى را وجدان اخلاقى مى نامند.

در اندرون من خسته دل ندانم كيست

كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست

6. تجربه اندوزى:

استفاده از تجارب ديگران از جمله مواردى است كه در وصاياى امام عـلى(عليه السلام) ديـده مـى شـود. آن حضرت مى فرمايند: (اعرض عليه اخبار الـمـاضـيـن و ذكـره بـمـا اصاب من كان قبلك من الاولين و سر فى ديـارهم و آثارهم فانظر فيما فعلوا و عما انتقلوا و اين حلوا و نـزلـوا30; اخبار گذشتگان را بر قلبت عرضه كن و آن چه را كه به پـيـشينيان رسيده به ياد آر، در ديار و آثار مخروبه آن ها گردش كـن و درست بنگر آن ها چه كرده اند. ببين از كجا منتقل شده اند و در كجا فرود آمده اند.)

هرچند آحاد جامعه به راهنمايى افراد آزموده و استفاده از تجارب ديـگـران نـيـازمـندند اما جوان به دلايل مختلف نياز بيش ترى به شـنـاخـت تـاريخ و تجارب به دست آمده از سرگذشت پيشينيان دارد، زيرا:

اول، جـوان بـه مـقـتـضاى سن كم خود، داراى ذهنى خام و عارى از تـجـربـه اسـت. او سـرد و گـرم روزگـار را نچشيده و با مشكلات و دشـوارى هـاى كـم ترى در زندگى رو به رو شده است، كه گفته اند:

(آن چـه را كه جوان در آيينه مى بيند پير در خشت خام بيند). از ايـن رو بـعـضى مواقع فشار مشكلات، آرامش درونى جوان را مختل مى كند و او را به افسردگى يا تندخويى مى كشاند.

ثـانـي، تخيلات موهوم كه از ويژگى هاى دوران جوانى است، چه بسا جـوان را از شـنـاخـت حـقـيقت باز دارد. تجربه، پرده هاى وهم و پـنـدار را پـاره مـى كـند و انسان را به واقع رهنمون مى سازد.

امـام عـلى(عليه السلام) مى فرمايند: (التجارب علم مستفاد31; تجارب بشر، دانش سودمندى است.)

ثالث، جوان با وجود برخوردارى از منبع سرشار هوش علمى و فنى و قـابـلـيـت كسب مهارت هاى گوناگون، به دليل نداشتن تجارب زندگى فـاقد هوش اجتماعى است. از اين رو در معرض تصميم هاى نسنجيده و زيـان بـار و افـتادن در دام ديگران قرار دارد. امام على(عليه السلام) مى فرمايند: (مـن قلت تجربته خدع32; كسى كه تجربه اش كم و ناچيز باشد، فريب مى خورد.)

در سـايـه تـجـربـه، اشـتـباه به حداقل مى رسد. امام على(عليه السلام) مى فرمايند: (مـن كثرت تجربته قلت غرته33; كسى كه تجربه اش زياد باشد، كم تر فريب خورد.)

آن چه مى تواند مددكار جوان در ايام سخت و عبور از مراحل دشوار زنـدگـى بـاشـد، بهره بردارى از تجارب كسانى است كه خود در طول زنـدگـى ايـن منازل پرخطر را طى كرده و به سلامت از آن ها گذشته اسـت. امـام على(عليه السلام) مى فرمايند: با مردان آزموده هم نشين باش كه آن هـا متاع پرارج تجربه هاى خود را به گران ترين بها يعنى فدا كردن عمر خود تهيه كرده اند و تو آن متاع گران قدر را با ارزان ترين قيمت (با صرف چند دقيقه) به دست مى آورى.34

عبرت از تاريخ

يـكـى از مـصاديق بارز تجربه اندوزى، مطالعه سرگذشت پيشينيان و تـار يخ امم سابق است. تاريخ آيينه اى است كه گذشته را نشان مى دهـد و حلقه رابط بين حال و گذشته و چراغ راه آينده است. استاد مـطـهـرى(ره) مى گويد: (انسان همان طور كه از مردم هم زمان خود ادب و راه و رسـم زنـدگـى مـى آمـوزد و احيانا لقمان وار از بى ادبـان ادب مـى آموزد كه مانند آن ها نباشد، به حكم همين قانون از سرگذشت مردم گذشته نيز بهره مى گيرد. تاريخ مانند فيلم زنده اى است كه گذشته را تبديل به حال مى نمايد.)35

مـشـابـهت سرنوشت ملت ه، همگان به ويژه نسل جوان را به مطالعه تـاريـخ فـرا مـى خـوانـد. امام على(عليه السلام) مى فرمايند: براى شما در تـاريـخ قـرون گـذشـته درس هاى عبرت فراوانى وجود دارد. كجايند عـمـالـقـه؟ كـجـايـنـد فـرزنـدان آن هـا؟ كـجـايند فرعون ها و فرزندانشان؟36

7. آداب معاشرت و دوستى:

شكى نيست كه بقا و دوام دوستى منوط به رعايت حدود دوستى و آداب مـعـاشـرت اسـت. دوسـت گرفتن آسان است اما نگه دارى آن مشكل تر اسـت. امـام عـلى(عليه السلام) در قسمتى ديگر از نامه مبارك خود به نكات ظـريـفـى كـه موجب پايدارى پيوند دوستى است، اشاره مى كند و مى فرمايند: ناتوان ترين مردم كسى است كه از دوست گرفتن عاجز باشد و ناتوان تر از او فردى است كه دوست را از دست بدهد.38

بـعـضى جوانان از عدم ثبات و ناپايدارى روابط دوستانه شكايت مى كـنـنـد، كـه دلـيـل عمده آن رعايت نكردن حدود دوستى و افراط و تـفـريـطـ در رفـاقـت است. به طور يقين عمل به دستورات و نصايح سودمند امام على(عليه السلام) مى تواند در حل اين مشكل كارساز باشد.

محورهاى كلى سخنان امام على(عليه السلام) در اين قسمت عبارت است از:

الـف) اعتدال در دوستى: افراط در دوستى و تجاوز از حريم اعتدال در دوران جوانى كم وبيش ديده مى شود، و دليل آن انگيزه عاطفى و احـساسات دوران جوانى است. اين عده از جوانان در ايام دوستى به رفـيـق خـود بـيـش از حـد ابراز علاقه و محبت مى كنند و در ايام جـدايـى بـيـش از حـد ابراز مخالفت و دشمنى مى كنند تا جايى كه مـمـكـن اسـت بـه كارهاى خطرناكى دست بزنند. توصيه امام على(عليه السلام) مـيـانـه روى در رفـاقـت است. آن حضرت مى فرمايند: با دوست مورد عـلاقـه ات به مدارا اظهار دوستى كن، شايد روزى دشمنت گردد و در اظـهار بى مهرى به كسى كه بر او خشم گرفته اى مدارا كن، چه بسا مـمـكـن است دوستت گردد.38 در اين نامه نيز آن حضرت مى فرمايند:

اگـر خـواسـتـى رابـطـه ات را با برادرت قطع كنى راهى را برايش بـگذار كه اگر روزى خواست برگردد، راه بازگشت داشته باشد. سعدى در ايـن بـاره مـى گـويد: (هر آن سرى كه دارى با دوست در ميانه مـنـه، چه دانى كه وقتى دشمن گردد و هر گزندى كه توانى به دشمن مرسان، باشد كه وقتى دوست شود.)39

ب) مـحـبـت متقابل: دوستى و رفاقت براساس محبت متقابل است. اگر يـكـى از دو طـرف خـواهـان برقرارى رابطه و ديگرى بى ميل باشد، نـتـيجه اى جز ذلت و خوارى مشتاق دوستى نخواهد داشت. از اين رو امام على(عليه السلام) در نامه مبارك مى فرمايند: (لاترغبن فيمن زهد عنك40; به كسى كه به تو علاقه ندارد، ابراز علاقه مكن.) شاعر مى گويد:

چه خوش بى مهربانى هر دو سر بى

وگرنه مهربانى درد سر بى

ج) حـفظ رابطه دوستى: امام على(عليه السلام) به حفظ رابطه دوستى تاكيد مى ورزد و از عـوامـلـى كه موجب تحكيم آن مى شود، ياد مى كند و مى فرمايند: اگـر رفيقت امساك ورزيد، تو بذل و بخشش داشته باش و هـنگام فاصله گرفتن او، تو نزديك شو و هنگام سخت گيرى او، نرمش داشـتـه باش و هنگام ارتكاب گناه و خط، عذرش را بپذير. اما از آن جـا كـه بعضى ظرفيت كمى داشته و بزرگوارى و احسان را حمل بر حـقـارت ديگرى و زرنگى خود مى كنند، آن حضرت مى فرمايند: در همه ايـن موارد موقع شناس باش و برحذر باش از اين كه آن چه گفته شد در غـيـر محلش قرار دهى يا درباره كسى كه اهليت ندارد به انجام برسانى.

نكته ديگر نصيحت كردن به رفيق و خيرخواهى براى او است. آن حضرت مى فرمايند: خيرخواهى ات را به دوستت خالص كن، خواه خوش آيند دوستت باشد و خواه خوش آيند او نباشد.41

پي‏نوشت‏ها:

1ـ زين العابدين قربانى، اخلاق و تعليم و تربيت اسلامى، ص58.

2ـ نهج البلاغه فيض الاسلام، نامه 31.

3ـ همان، خطبه 156.

4ـ ده گفتار، ص14.

5ـ يوسف (12) آيه 90.

6ـ نهج البلاغه، خطبه 16.

7ـ عنكبوت (29) آيه 69.

8ـ نهج البلاغه، نامه31.

9ـ قصص (28) آيه 77.

10ـ بحارالانوار (چاپ بيروت) ج68، ص177.

11ـ نهج البلاغه، خطبه82.

12ـ بحارالانوار، ج74، ص160.

13ـ غررالحكم و دررالكلم، ج4، ص183.

14ـ نهج البلاغه، نامه 31.

15ـ آيين انقلاب اسلامى، ص203.

16ـ نقل از: استاد مطهرى، تعليم و تربيت در اسلام، ص79.

17ـ غررالحكم و دررالكلم، همان، ص392.

18ـ مثنوى معنوى، دفتر دوم، ص327.

19ـ نهج البلاغه، همان.

20ـ زخرف (43) آيه 54.

21ـ غررالحكم و دررالكلم، ج5، ص357.

22ـ همان، ج2، ص145.

23ـ همان، ص77.

24ـ همان، ج4، ص595.

25ـ همان، ص93.

26ـ نهج البلاغه، همان.

27ـ زين العابدين قربانى، همان، ص274.

28ـ بحارالانوار، ج71، ص9.

29ـ قيامه (75) آيه 1و2.

30ـ نهج البلاغه، همان.

31ـ غررالحكم و دررالكلم، ج1، ص260.

32ـ همان، ج5، ص185.

33ـ همان، ص214.

34ـ شـرح نـهـج البلاغه ابن ابى الحديد، (قم، منشورات مكتبه آيه الله العظمى مرعشى نجفى، چاپ دوم) ج20، ص335.

35ـ مجموعه آثار، ج2، ص372.

36ـ نهج البلاغه فيض الاسلام، خطبه181.

37ـ بحارالانوار، ج74، ص278.

38ـ نهج البلاغه، قصار260.

39ـ گلستان سعدى، باب8.

40ـ نهج البلاغه، نامه 31.

41ـ همان.

منبع: ستاد اقامه نماز سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

چند سخن از حضرت علی(ع)

سخنان در ادامه مطلب

ادامه نوشته